تبليغاتX
سلام به خدا . سیب . سپیدار
جهان من جای کوچکی است؛وقتی تو در آن نباشی...
دوستان گرامي

سلامٌ عليكم

طبقِ سندِ سازمان محترم ثبت احوال بنده در پنجم آذرماه يكهزاروسيصد و شصت و هشت هجري خورشيدي ديده بر جهان نيمه محترم هستي گشودم.لذا احتراماً،طي يك دعوتنامه رسمي ؛ تمامي شما دوستان دوچندان محترم فراخوانده مي شويد تا تولد اينجانب را به بنده شادباش عرض نماييد.

                                                                  باسپاس قبلي-امضاء-زهره رضازاده

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
 اول نوشت:احساس می کنم تهدید دوستان داره کاری میشه آخه از چند روز پیش که فهمیدم زمان مطلب جدید واسه وبلاگ رسیده یه دلهره اوفتاد تو دلم یه دلهره یا شاید هم یه ترس...

به نظرم آدم ها یا سه شنبه ها عاشق می شوند یا فصل پاییز. در کمال زیبایی این طاقت فرسا ترین کار است...

یه سه شنبه...

توی برگ ریزون...

آخ اگه بارون بزنه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
ضمن اينكه كلافه ام...

توی چند پست قبلی توی یکی از دنبال نوشت ها نوشته بودم؛گفت:گذاشتمش کنار و دیگه سراغش نمی رم اما رفت...

دنبال نوشت۱:بهمن ۵۷ ِ لعنتی...

دنبال نوشت۲:مسکن قویه وجدان درد می خوام،کسی پیشنهادی داره؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
 

سلام

مستم...مستي...مستيم

گيجم...گيجي...گيجيم

...........

دنبال نوشت۱:به يك عدد(نفر) هم قلمي با وجدان بالا و مجرب جهت همكاري در اينجا نيازمنديم...

لطفاً در بخش نظرات طريق تماس بفرماييد تا هماهنگ گردد..با تشكر(زهره)

دنبال نوشت۲:قابل توجه بعضي دوستان

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
می گفت:پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد

.

.

به محض اینکه از منبر بلند باد بالا می رود

.

.

درختها چه زود به گریه می افتند

.

.

می گویم:همین گریه درخت ها پر از حرف است...

دنبال نوشت:

سلام آقای جواد....بهانه زیاد است اما-حالا از مجال که بگذریم تکرار-تکرار-تکرار...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 

چقدر سخت حرف می زند

.

.

باران

 

پ ن: از حاشیه کوهستان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 

گفت: من کوتاه ترین مینی مال دنیا رو نوشتم؛مردی به دنیا اومد،زندگی کرد ومُرد...

گفتم :من بلندترین مینی مال دنیا رو نوشتم؛مردی به دنیا اومد و هنوز داره زندگی می کنه....

 

دنبال نوشت1: این روزها عجیب کسی از ما یادی نمی کند...

دنبال نوشت2:دوستم می گفت:خیلی دلم می خواد یه سری برم جزیره برمودا و برگردم...

دنبال نوشت3: تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما....

دنبال نوشت4: گفت:گذاشتمش کنار و دیگه سراغش نمی رم....

دنبال نوشت5: مدتی است سوسکس در دستشویی منزلمان سکنس گزیده و قصد خروج ندارد!شاید او هم از لگدمال شدن می ترسد....

دنبال نوشت6: گفتم که من از آدما ناراحت نمی شم،شاید بعضی رفتاراشون یه حس بد بهم بده یا انرژی منفی بهم وارد کنه اما ازشون ناراحت نمی شم پس لطفاً....

دنبال نوشت7:زینب خاتونی که کلاغ بودن دلخوشت می کند؛خرماها رسیده اند.....

دنبال نوشت8: لطفاً تا اطلاع ثانوی جدی نگیرید....اینها برخاسته از یک ذهن آشفته و نیمه تعطیل است....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
 

تو اگر برخیزی

من اگر برخیزم

همه برمی خیزند

تو اگر بنشینی

من اگر بنشینم

چه کسی؟؟؟؟؟

بایدبلند سکوت کنم،باید فقط ببینی دوستانت،برادرت،خواهرت،دارند له می شوند زیر چرخ عدالت  و راستگویی .تو سکوت می کنی؟آه می کشی،افسوس می خوری....

اینجا خیابان ها شلوغه،پر از دود و گازه.مهم نیست تو چند سالته،مهم نیست تو پیری یا جوون، مهم نیست تو داری فقط حرف می زنی دستت خالیه هیچ چیزی برای دفاع نداری، اصلن مهم نیست ...       تو حقتو می خوای ولی زیر باتوم له می شی کتک می خوری ....

اینجا اصفهان: دانشگاه صنعتی تعطیله،ریختن توی خوابگاه....

چهار باغ،دروازه شیراز،نظر.....

آزادی یعنی ....

عدالت....

صداقت

من معنای این واژه ها را نمی دونم میشه کسی کمکم کنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت   توسط زهره وزینب | 
من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم.....

مرور می کنم حال و هوای روزهای قبل...

وقتی سبز شده بودیم و قرار بود سبز بمانیم،وقتی مچ بند سبزم بهم امید می داد،وقتی خاتمی اومد اصفهان،وقتی روزنه های امید رو توی چشم دوستانم می دیدم...

بهم گفتن قراره حماسه بیافرینی،بهم گفتن توی سرنوشت مملکتت سهیم شدی،بهم گفتن داری واسه آینده ات تصمیم می گیری....

و امروز در در ناباوری تمام دوستانم به سکوت دعوتم می کردند،به آرامش،به اینکه خونسردی خودمو حفظ کنم...

سردردها/تبریک های پشت سرهم/چشم های معترض/دروغ ها/تقلب ها/عوام فریبی ها/سردرد ها...

در این سیاهی ممتد در این سکوت غریبه                              دلم گرفته کمی هم بزن فلوت غریبه

یاد اون دوبیتی اوفتدم که می گفت:

در شهر ما بی اعتباری می فروشند

عشاق عشق احتکاری می فروشند

وقتی که معیاری برای خوب و بد نیست

گنجشک را جای قناری می فروشند

پی نوشت:این آشفتگی مطالب رو بذارین به حساب آشفتگی زمانه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت   توسط زهره وزینب |